فایل های دانشگاهی

مقایسه دانش آموزان پسر دارای سبک¬های فرزندپروری متفاوت (سهل گیر، مقتدر و استبدادی) از لحاظ سازگاری هیجانی-اجتماعی و تحصیلی، در دبیرستان¬های شهر اهواز- قسمت ۵

شکل ۱-۲: سبکهای فرزندپروری (اقتباس از مک کوبی و مارتین، ۱۹۸۳)

 

والدین مقتدر از انتظارات بالا و خودکنترلی فرزندانشان برخوردار بوده و سطوح بالایی از حساسیت، تعامل هیجانی و درگیری را از خود نشان می دهند. این والدین انعطاف پذیر و درخواست کننده هستند، عقاید و نظرات فرزندانشان را در نظر میگیرند ولی محدودیتهایی اعمال میکنند. نوجوانان را در تصمیم گیریهای خانواده دخالت میدهند و برای فرزندان خود احترام قائل هستند. والدین مستبد، دارای درخواست- کنترل بالا و پذیرش- پاسخ گویی پایین هستند. والدین قوانین زیادی را برای کودک وضع میکنند، و انتظار دارند که آنها کاملا از قوانین اطاعت کنند، به ندرت به فرزندان خود در مورد قوانین توضیح میدهند و اغلب از روش های منفی، مانند تنبیه فیزیکی برای مطیع کردن کودکان استفاده میکنند. در برخورد با نیازهای رشدی فرزندانشان حساسیتی نشان نمیدهند و پشتیبانی عاطفی کمی را نسبت به آنان اعمال می کنند. در شیوهی سهل گیر، پذیرش- پاسخ گویی بالا ولی درخواست گری و کنترل پایین است. این والدین، کودکان خود را تشویق میکنند که تکانههای خود را ابراز کنند، و به ندرت بر رفتار آنها کنترل دارند، به همین دلیل در رفتار فرزندان این شیوهی فرزندپروری، بی نظمی زیادی، مشاهده میشود (سیگلمن، ۱۹۹۹). در فرزندپروری بی توجه، این گروه، هم بعد کنترل- درخواست گری و هم پذیرش- پاسخ گویی پایین است. والدین، خیلی درگیر تربیت کودکان نیستند، به نظر میرسد که نگران آنها هم نمیباشند. این والدین آنقدر در مشکلات خود غرق هستند که نمیتوانند، انرژی کافی را برای تعیین و اجرای قوانین بگذارند ( مک کوبی و مارتین، ۱۹۸۳).
دایانا بامریند[۵۰] (۱۹۹۱) سبکهای فرزندپروری را شامل رفتارهای متنوع، بهنجار و طبیعی میداند که والدین به منظور کنترل و اجتماعی کردن کودک خود به کار میبرند. بامریند با مشاهدهی فعالیتهای کودکان و با توجه به ویژگیهایی همچون خودکنترلی، استقلال و عزت نفس به نمره گذاری رفتارشان میپرداخت. سپس با والدین مصاحبه کرد و به مشاهدهی تعاملهای والد-کودک در خانه و آزمایشگاه خود پرداخت.
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
وی دریافت والدین از ۴ بعد مهم با یکدیگر متفاوتند:
ابراز محبت: محبت لازمهی رشد عاطفی کودک است و عدم وجود محبت در تعاملات والدین و فرزندان باعث ایجاد مشکلات روانی میگردد. والدین در محبت کردن به کودکان باید وضع اعتدال را رعایت کنند (برگر، ترجمه سعدی پور، ۱۳۸۸).
راهبردهای انضباطی،کنترل: داشتن قوانین و چهارچوبها و نظارت بر اجرای قوانین میباشد. در خانواده میبایست بین والدین و فرزندان، قوانین و باید و نبایدهایی وجود داشته باشد و افراد خانواده مکلف به اجرای آن باشند و نظارت بر اجرای آنها صورت بگیرد.
ارتباط: منظور ایجاد درک و فهم در تعاملات والد-کودک است. یعنی ارتباطات به صورت صریح و آشکار باشد تا این که پیامی که والدین میدهند با آن چیزی که از طرف کودکان درک میشود، مثل هم باشند.
مسئولیتپذیری، انتظار بلوغ و پختگی: والدین برای آن که در آینده کودکانی مسئولیت پذیر داشته باشند، باید از زمانی که کودک توانایی هایی پیدا کرد، مسئولیتهایی از او بخواهند که شامل مسئولیتهای فردی و جمعی میباشد (برگر، ترجمه سعدی پور، ۱۳۸۸).
بامریند (۱۹۹۱) سبکهای فرزندپروری را به سه دسته تقسیم میکند که شامل: ۱- فرزند پروری استبدادی ۲- فرزندپروری مقتدرانه ۳- فرزندپروری آسان گیر، میباشد. این سه شیوه، متداولترین شیوه های فرزندپروری هستند. این شیوه ها بر اساس دو بعد اصلی فرزندپروری، یعنی پذیرش و پاسخ دهی و توقع قرار دارند. پذیرش به معنای حمایت یا صمیمیت والدین و توقع به معنای کنترل رفتاری بیان شده است (سیگلمن، ۱۹۹۹).
شیفر[۵۱] (۱۹۶۵) نیز از جمله کسانی است که در زمینهی سبکهای فرزندپروری پژوهشهایی انجام داده است. او بر اساس مشاهداتی که از تعامل کودکان یک تا سه ساله با مادرانشان انجام داد، طرح یک طبقه بندی بر اساس دو جنبه ی رفتار والدین یعنی آزادی-کنترل (سهل گیری در مقابل سخت گیری) و گرمی-سردی (پذیرش در مقابل طرد) را ارائه نمود. وی نتیجه گرفت که مادران پذیرنده یا طرد کننده میتوانند سخت گیر یا آسان گیر باشند. این دو بعد اساساّ اشاره به سطوح حمایت عاطفی دارد که والدین در مورد کودکانشان به کار میبرند و نیز اشاره به کنترلی دارد که والدین در مورد کودکان خود اعمال میکنند. براساس این دو بعد، الگوهای مختلف رفتار والدین شکل میگیرد.

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت tinoz.ir مراجعه کنید.

 

والدین گرم و آزادگذارنده

 

این والدین معمولا دارای استقلال بوده و رفتار اجتماعی مناسبی دارند. محبت و آزادی والدین باعث میشود که حالتهای پرخاشگری کمی در این کودکان مشاهده شود. مشخصات این کودکان شامل داشتن اعتماد به نفس، احساس استقلال، تمایل به تسلط بر محیط و گرایش به رفتارهای دوستانه نسبت به همسالان است.

 

 

 

والدین گرم و کنترل کننده

 

این والدین اجازهی کسب تجربه و یادگیری را از کودک میگیرند. آنها با محبت افراطی موجب سلب آزادی لازم از کودکانشان میشوند. کودکان این والدین در مقایسه با کودکانی که والدین گرم و آزادگذارنده دارند، خصومت و پرخاشگری بیشتری از خود نشان میدهند.

 

والدین سرد و آزاد گذارنده

 

رفتارهای سرد و خصومت آمیز این والدین که بر تنبیه استوار است به همراه سخت گیری و محدودیت شدیدی که نسبت به فرزندان خود اعمال میکنند، موجب احساس خصومت شدید در فرزندان آنها میشود. از سویی عدم اجازه به کودک در ظاهر ساختن این احساس خصومت، کودکان را عصبی بار میآورد. این کودکان معمولا در روابط اجتماعی ناموفق هستند. گوشه گیری، خجالت و عدم اعتماد به نفس در این کودکان وجود دارد.

 

والدین سرد و کنترل کننده

 

همراه شدن فقدان محبت با عامل عدم آزاد گذاشتن موجب بروز رفتار پرخاشگرانه به شدیدترین حالت در این کودکان میشود.
سبکهای مطرح شده در مدلهای، دارلینگ و اشتاین برگ (۱۹۹۳)، سبکهای فرزندپروری مک کوبی و مارتین (۱۹۸۳) و بامریند (۱۹۹۱) همپوشی زیادی دارند. به همین دلیل، ویژگیها و سبکهای فرزندپروری مستبد، مقتدر، سهل گیر و بیتفاوت به طور دقیقتر و با توجه به دیدگاه این محققان، مورد بررسی قرار میگیرند.

 

سبک مستبدانه و سلطه جو

 

سبکهای فرزندپروری استبدادی با ویژگیهای توقع بالا و پذیرش پایین مشخص شده است. والدینی که این شیوه را مورد نظر قرار داده اند ممکن است چنین نگرشی را داشته باشند که: “هر کاری که من گفتم باید انجام بدهی”. بیشتر نوجوانان، چنین شیوهی برخوردی را نمیپسندند و علیه والدینی که از این شیوه استفاده میکنند، شورش میکنند. طبق نظر اشتاین برگ (۱۹۹۶) والدین مستبد تمایل به یک انضباط مطلق و تنبیه، بدون ارتباط متقابل دارند. به این معنا که آنها فرمانهای بیشتری به کودکان خود میدهند و زمانی که خواستهی آنها کاملاّ انجام نمیشود، به سرعت کودکان خود را تنبیه میکنند. این والدین انتظار دارند که بدون هیچ توضیحی از دستورات آنها اطاعت شود. نوجوانان دارای چنین والدینی، رفتار خوبی دارند، اما ممکن است افسرده باشند. این نوجوانان تمایل دارند که عملکرد خوبی در مدرسه داشته باشند و در رفتارهای مشکل آفرین درگیر نمیشوند، امّا مهارتهای اجتماعی آن ها ضعیف است و عزت نفس پایینی دارند (دارلینگ، ۱۹۹۹).
نتیجه تصویری برای موضوع افسردگی

 

سبک مقتدرانه

 

والدین مقتدر بین توقع و پذیرش توازن ایجاد کردهاند، آنها بیشترین کمک را به ایجاد و شکل گیری هویت مثبت نوجوانان میکنند (اشتاین برگ، ۱۹۹۶). این والدین میدانند که حقوق والدین و کودکان دوجانبه است، همچنین آنها میدانند که خطوط ارتباطی بین والدین و کودکان باید روشن باشد تا ارتباط والد- فرزندی خوشایندی برقرار شود. این والدین اظهار کننده هستند، امّا تحمیل کننده نیستند. روش های انضباطی آن_ها بیشتر حمایتی است تا تنبیهی (بامریند، ۱۹۹۱). در این خانواده ها نوجوانان آزاد بوده و با احساس راحتی بیشتری با والدین خود صحبت میکنند. والدین عجلهای برای تنبیه رفتار منفی ندارند و احتمال بیشتری دارد که رفتار مثبت را پاداش دهند (بامریند، ۱۹۹۱). این سبک فرزندپروری درجات بالاتری از شایستگی، رشد اجتماعی، خودادراکی و سلامت روانی را به دنبال دارد (بالنتاین[۵۲]، ۲۰۰۱). والدین مقتدر دارای روشی گرم، پذیرنده، فرزندمحور همراه با کنترل متعادلاند که به فرزندان اجازه قبول مسئولیت متناسب با سن را می دهند و فضایی فراهم میکنند که، فرزند بتواند با بهره گرفتن از امکانات محیطی، به یک فرد مطمئن و مستقل تبدیل شود. فرزندان والدین مقتدر میآموزند که تعارض وقتی به بهترین وجه رفع میشود که نقطه نظرهای طرف مقابل در یک مذاکرهی دوستانه به حساب آورده شود (سیگلمن، ۱۹۹۹).
نتیجه تصویری درباره سلامت روانی

 

سبک سهل گیرانه

 

والدین شیوهی آسان گیر، نقطهی مقابل والدین بی توجه هستند زیرا آنها به صورتی افراطی نسبت به کودکان خود، پذیرش و پاسخ دهی دارند امّا توقعی از کودکان خود ندارند (اشتاین برگ، ۱۹۹۶). این والدین از جمله کسانی هستند که به کودکان خود اجازه میدهند که « با آنها بدرفتاری کنند». بسیاری از اوقات نوجوانان این والدین، خواستار والدینی هستند که متوقعتر باشند؛ والدین آسان گیر، کنترلی بر روی فرزندان خود ندارند. نوجوانان این خانواده ها احتمال بیشتری دارد که در رفتارهای مشکل آفرین درگیر شوند، امّا عزت نفس بالاتر و مهارتهای اجتماعی بهتری دارند و درجات پایینتری از افسردگی را نشان میدهند (دارلینگ، ۱۹۹۹).

 

سبک غفلت گرایانه و بیتوجه

 

از این شیوه زمانی نام برده میشود که والدین نقش فعالی در زندگی کودک نداشته باشند و به نظر میرسد که نسبت به وقایعی که برای کودک رخ میدهد، بیتفاوت هستند. والدینی که این شیوه را دارند، پذیرش کمی نسبت به فرزندان خود دارند و همچنین انتظارات و توقعات آنان نیز از کودکان خود کم است ( اشتاین برگ، ۱۹۹۶). این والدین رفتار کودک خود را کنترل و سرپرستی نمیکنند. کودکان والدین بیتوجه در همهی موارد زندگی ضعیف عمل میکنند (دارلینگ، ۱۹۹۹).

 

سازگاری

 

سازگاری به لحاظ نظری، سازه‌ی متنوع و پیچیده‌ای تلقی می‌شود و بر این اساس، اندیشمندان سعی در بررسی ابعاد گوناگون آن داشته‌اند. منظور از سازگاری، رابطه‌ای است که بین فرد و محیط او، به‌ویژه محیط اجتماعی وجود دارد و به او امکان می‌دهد تا نیازها و انگیزه‌های خود را پاسخ گوید. فرد زمانی سازگار است که بتواند بین خود و محیط اجتماعی‌اش رابطه‌ای سالم برقرار کند و انگیزه‌های خود را ارضا کند، در غیر این صورت، او را ناسازگار قلمداد می‌کنیم. در واقع، سازگاری با محیط، مهارتی است که باید آموخته شود و کیفیت آن مانند سایر آموخته‌ها به میزان کوشش و علاقه‌ی فرد برای یادگیری بستگی دارد (اسلامی‌نسب، ۱۳۷۳). انجمن روان‌پزشکی آمریکا (۱۹۹۴، به نقل از حجازی و شکوریفر، ۱۳۸۴) سازگاری اجتماعی را چنین تعریف می‌کند: هماهنگ ساختن رفتار به منظور برآورده ساختن نیازهای محیطی که غالباً مستلزم اصلاح تکانه‌ها، هیجان‌ها و نگرش‌هاست. سازگاری فرایندی اجتماعی است که برآیند تأثیر عوامل فردی، خانوادگی و محیطی می‌باشد و بنابراین پدیده‌ای تک علتی محسوب نمی‌شود (زکی، ۱۳۸۹). سازگاری شرایط یا حالتی است که در آن رفتارهای فرد با نیازهای فرهنگ یا جامعه‌ای که به آن تعلق دارد، منطبق می‌شود و فرد احساس می‌کند که نیازهایش ارضاء شده‌اند و یا ارضاء خواهند شد (کاظمی، ۱۳۸۸).

 

انواع سازگاری

 

اسکات[۵۳]، روث[۵۴] و اسکات (۱۹۸۹، به نقل از مکتبی، ۱۳۸۷) انواع سازگاری را به‌ صورت زیر مطرح می‌کنند:

 

۱- سازگاری اجتماعی

 

سازگاری اجتماعی شامل ساز و کارهایی است که موجب پذیرش فرد در گروه می‌شود. بنابراین، فرد برای ورود به گروه باید با ایجاد تغییراتی در خود، با معیارهای گروه هماهنگ شود تا به عنوان عضو جدید پذیرفته شود. برای مشخص کردن این نوع سازگاری، دو نوع ارزیابی لازم است. ارزیابی‌های ذهنی که بیانگرمیزان رضایت فرد از ارتباط با دوستانش است و ارزیابی‌های عینی که منظور، پذیرش فرد توسط همسالانش می‌باشد.

 

۲- سازگاری تحصیلی

 

سازگاری تحصیلی مجموعه واکنش‌هایی است که به واسطه‌ی آن دانش‌آموز آماده می‌شود تا پاسخی هماهنگ با شرایط محیط مدرسه و پاسخ‌هایی که در آن محیط از وی انتظار می‌رود، ارائه نماید. رضایت از مدرسه، حضور و مداومت بر آن، پیشرفت تحصیلی، مورد علاقه‌ی معلم بودن، رقابت با سایر دانش‌آموزان و نظر مساعد مسئولان مدرسه نسبت به عملکرد دانش‌‌آموزان از نمونه‌های سازگاری تحصیلی به‌شمار می‌روند.

 

۳- سازگاری خانوادگی

 

سازگاری خانوادگی سازوکارهایی است که به‌وسیله‌ی آن‌ ها، فرد به حس امنیت و اعتماد نسبت به اعضای خانواده، دست می‌یابد و به واسطه‌ی آن با افراد خانواده ارتباط مؤثر برقرار می کند. احساس امنیت عاطفی می‌تواند در خلال روابط خانوادگی حاصل آید. در این میان، نحوه‌ی رفع نیازهای فرد از سوی خانواده حایز اهمیت است. برآورده‌ شدن احساس امنیت عاطفی با ایجاد نگرش مثبت در فرد نسبت به خود و پیرامون، اعتماد به جهان درون و بیرون را در فرد تأمین خواهد کرد (سیف، ۱۳۷۶، به نقل از مکتبی، ۱۳۸۷). لازم به ذکر است که سازگاری خانوادگی با سازگاری تحصیلی رابطه‌ی بسیار نزدیکی دارد.
همچنین، سازگاری اجتماعی با سازگاری تحصیلی در ارتباط است. بنابراین، ابعاد سازگاری تحت تأثیر یکدیگر قرار دارند.

 

تعاریف سازگاری اجتماعی

 

رفتار آدمی تحت تأثیر عوامل اجتماعی قرار دارد و شخصیت انسان در صورتی به کمال می‌رسد که بین او و محیطش تعامل اجتماعی مناسبی وجود داشته باشد، فشارهای اجتماعی تأثیر فراوانی بر رفتار فرد دارند و از سوی دیگر انسان موجودی انعطاف‌پذیر است و نه‌تنها با محیط سازگار می‌شود بلکه محیط را با توجه به خواسته‌های خود دگرگون می‌کند. سازگاری و در رأس آن سازگاری اجتماعی یک مفهوم نسبی است و تحت تأثیر فرهنگ‌ها و اعتقادات از جامعه‌ای به جامعه‌ی دیگر تفاوت دارد. به عنوان مثال، شاید رفتاری خاص در کشوری سازگاری تلقی شود، اما در کشوری دیگر و بر حسب اعتقادات آن‌ ها ناسازگارانه باشد (آذین و موسوی، ۱۳۸۸). از آن‌جایی که سازگاری اجتماعی دارای مفهومی عام و گسترده می‌باشد، تعریفی که مورد توافق اکثر محققان باشد، وجود ندارد. اما از عمده‌ترین تعاریف سازگاری اجتماعی می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:
شافر[۵۵] و شوبن[۵۶] (۱۹۷۲، به نقل از خدایاری فرد، فقیهی، غباری بناب، شکوهی یکتا و به‌پژوه، ۱۳۸۱) معتقدند که سازگاری، تمایل ارگانیزم برای تغییر قابلیت خود در راستای سازگاری با محیط است که در واقع پاسخی به تغییرات محیط پیرامون می‌باشد. همچنین، براون[۵۷] (۱۹۶۵، خدایاری فرد، رحیمی نژاد، هومن و غباری بناب، ۱۳۸۵) سازگاری اجتماعی را جریانی می‌داند که توسط آن روابط میان افراد، گروه‌ها و عناصر فرهنگی در وضع رضایت ‌بخشی برقرار باشد. به عبارت دیگر، روابط میان افراد و گروه‌ها طوری برقرار باشد که رضایت متقابل آن‌ ها را فراهم سازد.
از دیدگاه یادگیری اجتماعی[۵۸]، سازگاری اجتماعی رفتاری است که شایستگی‌های فرد و متوسط توانایی‌های او را نسبت به گذشته‌ی خود و اطرافیان افزایش می‌دهد و چون محتوای یادگیری اجتماعی به صورت ژنتیکی نیست، رفتار مناسب فرد با پیامدهای اجتماعی پاسخ داده می‌شود و انتخاب می‌شود. به عبارت دیگر، این رفتار تقویت شده و فرد می‌آموزد که با تکرار آن نتیجه‌ی مطلوبی به دست خواهد آورد (باربر[۵۹]، ۲۰۱۰). سازگاری اجتماعی به عنوان یکی از انواع سازگاری، به معنای تطابق با مقتضیات اجتماعی، رعایت اصول و قوانین جامعه و کارایی در تماس‌های اجتماعی است آبراهام[۶۰] و ورگس[۶۱] (۱۹۸۷، به نقل از سیاروجی[۶۲]، فورگاس و مایر، ۲۰۰۰؛ ترجمهی میکائیلی منیع و مددی امام زاده ای، ۱۳۸۷). همچنین، دینگرا[۶۳]، منهاس[۶۴] و ساکور[۶۵] (۲۰۰۵) معتقدند سازگاری اجتماعی فرایندی پیوسته است که طی آن فرد رفتار خود را با هدف ایجاد رابطه‌ای بسنده و مؤثر با محیط و سایر انسان‌ها تغییر می‌دهد. اساس سازگاری اجتماعی به وجود آوردن تعادل بین خواسته‌های خود و انتظارات اجتماعی است که می‌تواند بر تمام ابعاد زندگی فرد تأثیر گذارد.

 

عوامل مؤثر بر سازگاری اجتماعی

 

 

۱- عوامل فردی

 

عوامل روانشناختی و فیزیولوژیکی فردی متعدّدی وجود دارند که ممکن است سازگاری اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهد. ویژگیهای ظاهری، مانند جذابیتهای فیزیکی و مهارتهای حرکتی از جمله متغیرهایی هستند که در پذیرش فرد از سوی همسالان نقش مهمّی دارند. همین طور، هوش، از جمله عوامل روان شناختی است که میتواند بر سازگاری اجتماعی افراد تأثیر گذار باشد. برخی دیدگاه ها هوش بالا را موجب ناسازگاری میدانند. به علاوه دیدگاه هایی وجود دارد که هوش متوسط را عامل یازگاری مطلوب معرفی میکنند. ویژگیهای شخصیتی نیز بر سازگاری افراد تأثیرگذار هستند. از جملهی این عوامل، میزان تحملی است که فرد میتواند در برابر به تأخیر انداختن ارضای فوری نیازهایش از خود نشان دهد. افرادی که از سازگازی بالایی برخوردارند، قادرند درنگهایی را که در مسیر برآورده شدن نیازهایشان پدید میآیدف تحمل میکنند (مکتبی، ۱۳۷۸).

 

۲- عوامل خانوادگی

 

خانواده مهمترین نقش را در اجتماعی شدن کودک به عهده دارد، زیرا مفهوم ((خود)) که عامل مهمّی در رشد شخصیت و تعادل روانی کودک در سالهای نخستین زندگی شکل گرفته و در اثر نحوهی رفتار و واکنش اعضای خانواده در کودک ایجاد میشود. روابط میان اعضای خانواده اگر بر پایهی احترام و توجّه به استقلال و همدلی باشد در کودک میل به ارتباط با دیگران افزایش مییابد (احدی، ۱۳۷۵، به نقل از مکتبی، ۱۳۸۷). از سویی، وجود والدین رکن اساسی خانواده است. والدین با فراهم آوردن محیطی امن و سالم، رشد روانی مطلوب فرزندان را میسر مینمایند. در چنین شرایطی، عدم حضور هر یک از والدین در محیط خانواده، میتواند آثار نامطلوبی بر رشد طبیعی فرزندان و سازگاری آنها بر جای گذارد (خدری و عسکری، ۱۳۹۰). همین طور، نوع روابط میان اعضای خانواده، شیوهی تربیتی والدین، اندازهی خانواده و نیز ترتیب تولد فرزندان از جمله عوامل مؤثر در سازگاری اجتماعی فرد به شمار میروند (احدی، ۱۳۷۵، به نقل از مکتبی، ۱۳۸۷).

 

۳- عوامل اجتماعی

 

یکی از منابعی که به وقوع فرایند سازگاری کمک میکند، حمایت اجتماعی[۶۶] است. حمایت اجتماعی شامل منابع اجتماعی است که افراد آمادهی دریافت آن هستند ال روابطشان را بهبود ببخشند (لورا[۶۷]، گراهام[۶۸] و نااُمی[۶۹]، ۲۰۰۷، به نقل از خوش کنش، اسدی، شیرعلی پور و کشاورز، ۱۳۸۹). برای نمونه، حمایتهای اجتماعی دریافتی از سوی گروه همسالان، به فرد نحوهی تحمّل ناکامی را که شاخص سازگاری مطلوب است میآموزد تا از این طریق بتوانند با شناسایی افکار و هیجانهای دیگران، واکنشهای مناسبی از خود نشان دهند. همچنین گروه همسالان به عنوان یکی از عوامل اجتماعی تأثیرگذار بر سازگاری افراد به ویژه نوجوانان، این امکان را برای آنها قراهم میآورند که چگونگی کنترل رفتار اجتماعی را بیاموزند، مهارتهای مربوط به سن خود را یاد بگیرند، احساسهای خود را با هم در میان بگذارند و خود را برای یک نیروی فعّال جامعه بودن آماده کنند. از دیگر عوامل اجتماعی تأثیرگذار بر سازگاری اجتماعی، محیطهای آموزشی هستند. از نقشهای مهم محیطهای آموزشی آماده سازی دانش آموزان به منظور افزایش قدرت سازگاری و رویارویی با دنیای در حال تغییر است. در این میان، رسانه های گروهی نیز نقش بسیار مهمّی در اجتماعی شدن افراد دارند. این ابزارها با در اختیار نهادن الگوهای علمی متفاوت به مردم، با تبلیغ رفتارهای و بیان دیدگاه های گوناگون دربارهی موضوعهای مختلف، شیوهی زندگی افراد و نحوهی سازگاری آنها را به صورت مثبت یا منفی تحت تأثیر قرار میدهند (مکتبی، ۱۳۸۷).

 

۴- عوامل مذهبی و اخلاقی

 

فردی که به اصول اخلاقی اعتقاد دارد از یک سری روسهای سازگاری خاص خود برخوردار است که از آن جمله میتوان به خویشتن داری، مثب نگری، توکل به خواوند هنگام مواجهه شدن با مشکلات اشاره نمود. انسان اخلاقی نیازهای خود را به صورت متعادل برآورده کرده و از هرگونه افراط و تفریط اجتناب میکند (به نقل از مکتبی، ۱۳۸۷).

 

هیجان

 

هیجان[۷۰] پدیدهی جان بخش زندگی و اساس فراز نشیبهای تجارب روزانه و لحظات بیادمانی حیات انسان است. آشکار است که هیجانها مهم هستند و نقش بسیار مهمی در زندگی ما بازی میکنند. بیش از همه آنها مکمل سلامتی، موفقیت و روابط شخصی هستند و برای بقای ما مهم هستند. دلایلی منطقی برای این گفته وجود دارد. اول اینکه، هیجانها شامل اطلاعاتی در مورد خود و دیگران و جهان اطراف میباشند. دوم اینکه آنها، در تفکر و تصمیمگیری به ما کمک میکنند. سوم اینکه، هیجانها بیسامان نیستند، بلکه قابل فهم و پیشبینی میباشند. هیجانها طی میلیونهای سال تکامل یافتهاند و در نتیجه استعدادی بالقوه هستند که امروزه به عنوان یک سیستم راهنمای درونی به انسان خدمت میکنند(سپهریان، ۱۳۸۶).
هیجانها پدیده های چند بعدی هستند. آنها به صورت پدیده های ذهنی، زیستی، هدفمند و اجتماعی وجود دارند. هیجانها تا اندازهای احساسهای ذهنی هستند و باعث میشوند تا به شیوه خاصی احساس کنیم، مثلاً خشمگین یا شادمان شویم. هیجانها پاسخ زیستی نیز هستند واکنشهای فیزیولوژیکی، که بدن را برای عمل سازگاری آماده میسازد. هیجانها هدفمند هم هستند. برای مثال، خشم میل انگیزشی برای انجام دادن کاری، مانند جنگیدن با دشمن یا اعتراض کردن به بی عدالتی در ما ایجاد میکند که در غیر این صورت چنین نمیکردیم. هیجانها پدیده های اجتماعی نیز هستند. وقتی هیجان زده میشویم، علائم قابل تشخیص چهرهای، ژستی و کلامی میفرستیم که دیگران را از کیفیت و شدت هیجان پذیری ما با خبر میکنند. هیجان نوعی ساختار روانشناختی است که این چهار جنبهی تجربه را در یک الگوی هم زمان، هماهنگ میکند. هیجان همان چیزی است که عناصر احساس، انگیختگی، هدفمندی و بیانگری را در واکنشی منسجم به رویداد فراخوان، تنظیم میکند (ریو[۷۱]، ۲۰۰۵، ترجمهی سید محمدی، ۱۳۸۷).

 

هوش هیجانی

تصویر توضیحی برای هوش هیجانی
 

یکی از مفاهیمی که در دهه های اخیر مورد توجه قرار گرفته، مفهوم هوش هیجانی است. دلیل این امر توانایی فرضی هوش هیجانی بالا در حل بهتر مسائل و کاستن از میزان تعارضات بین آنچه که انسان احساس میکند و آنچه که فکر میکند؛ میباشد. هوش هیجانی یعنی توانایی اداره مطلوب خُلق و خوی و وضع روانی و کنترل تکانشها است. عاملی که هنگام شکست ناشی از دست نیافتن به هدف، در شخص ایجاد اندیشه و امید میکند. پیچیدگیهای عصر حاضر و سرعت تحولات در عرصه های مختلف زندگی، نقش یافته های دقیق و علمی روانشناسی را حساستر نموده است.
در مسیر تحولات زندگی اهمیت هوش هیجانی به عنوان یک عامل برای سازگاری مناسب با تحولات، بیشتر مشخص شده است و در این میان توانمندیهای صرفاً عقلانی دیگر نمیتواند پیشبینیکننده خوبی برای موفقیت در زندگی باشند. هوش هیجانی به ما میگوید که چگونه از هوشبهر برای موفقیت در زندگی استفاده کنیم. هوشبهر عبارت است از توانایی یادگیری مجموعهای از مهارتهای هوشی مختلف، در عین حال میتوان آن را مجموعهای از توانشهای نسبتاً کلی مثل توانایی در به خاطر سپردن اعداد و توانایی در واژه سازی دانست. به عبارت دیگر هوشبهر شامل توانایی های ما برای یادگیری منطقی و انتزاعی است، و به ما میگوید چه کاری میتوانیم انجام دهیم. هوش هیجانی به ما میگوید که چگونه از هوشبهر در جهت موفقیت در زندگی استفاده کنیم. هوش هیجانی به ما در جهت شناخت احساسات خود و دیگران، مهارت کافی در ایجاد روابط سالم با دیگران و حس مسؤلیت پذیری در مقابل وظایف کمک میکند.
در سال ۱۹۹۰ پیتر سالوی و جان مایر از دانشگاه ییل نظریه قابل فهمی از هوش هیجانی ارائه دادند. آنان هوش هیجانی را نوعی پردازش اطلاعات هیجانی میدانند که ارزیابی دقیقی هیجانها در خود و دیگران، ابراز مناسب هیجان و تنظیم انطباقی هیجان به نحوی که زیستن را ارتقاء بخشد در برمیگیرد (بخشی سورشجانی، ۱۳۸۷).
صاحب نظران و پژوهشگرانی که به بررسی و مطالعه علمی هوش هیجانی میپردازند، معتقدند که هوش هیجانی میتواند کاربردها و تأثیرات مهمی بر فعالیتهای گوناگون زندگی آدمی چون رهبری و هدایت دیگران، توسعه حرفهای یا شغلی، زندگی شغلی، زندگی خانوادگی و زناشویی، تعلیم و تربیت، سلامت و بهزیستی روانی و … داشته باشد. از هوش هیجانی نباید به عنوان رقیب یا جانشینی برای توانایی، دانش و آگاهی و مهارتهای شغلی نام برد. بلکه باید فرضشود که هوش هیجانی میتواند سبب بهبود و اصلاح فعالیتهای حرفهای، موقعیتهای شغلی و کسب مهارتهای لازم و مطلوب گردد (نوری امام زادهای و نصیری، ۱۳۸۶).

 

تاریخچه هوش هیجانی

 

قدمت واژه هوش هیجانی به سال ۱۹۹۰ برمیگردد که دو محقق آمریکایی به نامهای پیتر سالوی و جان مایر در مقاله خود نخستین بار از این واژه استفاده کردند. از نظر آنان هوش هیجانی عبارت بود از این که هوش هیجانی یعنی شناخت و مدیریت احساسات خود و دیگران و استفاده از هیجانها برای تحرک و هدایت فکر خود و دیگران. البته پیش از آنها، یکی از هم دانشگاهی های پیترسالووی به نام هوارد گاردنر نیز نظریهای با عنوان «هوشهای چندگانه[۷۲]» داده بود و در میان هوشهای هفتگانهاش چیزی شبیه به هوش هیجانی به اسم هوش درون فردی معرفی کرد (کشفی، ۱۳۹۱).
سیاروچی، فورگاس[۷۳] و مایر ( ۲۰۰۶، ترجمهی نوری امام زادهای و نصیری، ۱۳۸۳) فعالیتهای صورت گرفته در حیطهی هوش هیجانی از سال ۱۹۰۰ به بعد را به پنچ دوره تقسیم کرده است.
۱٫ سالهای ۱۹۶۹-۱۹۰۰ دورهای که در آن مطالعات روانشناختی مربوط به هوش و عاطفه جدا و مستقل از یکدیگر صورت میگرفت.
مطالعهی هوش: طی این دوره قلمرو روان آزمایی هوش توسعه یافت و فناوری پیچیده و پیشرفت آزمونهای هوش به وجود آمد.
مطالعهی عواطف: در حوزهی عواطف، مباحث پیرامون مسأله تخم مرغ و مرغ بود که ابتدا کدام به وجود آمد، اول واکنشهای فیزیولوژیکی به وجود میآیند بعد هیجان یا بالعکس. در حیطه های دیگر داروین روی موضوع وراثت و تکامل و پاسخهای هیجانی بحث میکرد، اما طی این دوره، اغلب عاطفه به عنوان موضوعی که تحت تأثیر عوامل فرهنگی قرار میگیرد، مورد توجه بود.
مطالعه های مربوط به هوش اجتماعی: در همان زمان که ارزیابی هوش مطرح شد و فعالیتهای علمی در مورد هوش کلامی و استدلالی در جریان بود، تعدادی از روانشناسان جهت شناسایی هوش اجتماعی تلاش میکردند. اما در کل میتوان گفت تلاشهای در این مسیر تا حد زیادی دل سرد کننده و مفاهیم هوش محدود به شناخت بود.
۲٫ سالهای ۱۹۸۹- ۱۹۷۰ دورهای که طی آن روانشناسان به بررسی چگونگی تأثیر عواطف و تفکر بر یکدیگر میپرداختند.
مطالعه های اولیه در مورد هوش هیجانی طی این دو دهه صورت پذیرفت. در این دوره حوزه های شناخت و عاطفه مورد بررسی قرار گرفتند تا مشخص شود که عواطف و شناخت چگونه روی یکدیگر تأثیر متقابل دارند. اعتقاد بر این بود که افراد افسرده نسبت به سایرین ممکن است واقع بین تر و دقیقتر باشند و نوسانهای خلقی ممکن است خلاقیت را افزایش دهند، هم چنین در این دوره حوزهی ارتباطهای غیر کلامی توسعه یافت و مقیاسهایی برای قیافه افراد، اختصاص یافت. در حوزهی هوش مصنوعی بررسیها و آزمایشها در مورد این موضوع بود که رایانهها چگونه میتوانند حالتهای عاطفی را درک نمایند.
در نظریه جدید گاردنر در مورد هوش چندگانه، از نوعی هوش نام میبرد تحت عنوان هوش درون فردی که به توانایی دریافت و نماد پردازی عواطف اشاره داشت. کار آزمایش در مورد هوش اجتماعی به درک این موضوع منجر شد که هوش اجتماعی شامل مهارت های اجتماعی، مهارت همدلی، نگرشهای جامعهپسند، اضطراب اجتماعی و عاطفی بودن میباشد.
۳٫ سالهای ۱۹۹۳-۱۹۹۰ دورهای که در آن، هوش هیجانی به عنوان یک موضوع مورد مطالعه و تحقیق مطرح گردید.
این دوره ۴ ساله که از ابتدای دههی ۱۹۹۰ شروع شد مایر و سالووی چند مقاله در زمینهی هوش عاطفی منتشر کردند. مقاله ها زمینهی مناسبی را برای مطرح شدن مفهوم هوش عاطفی فراهم نمودند. در همین زمان نتیجه مطالعهای که شامل معرفی اولین مقیاس ارزیابی توانایی هوش عاطفی بود با همین نام منتشر شد. همچنین، در این دوره زیربناها و مفاهیم بنیادی هوش عاطفی به ویژه در زمینهی علوم عصبی، توسعه پیدا کرد.
۴. سالهای ۱۹۹۷-۱۹۹۴ دورهای که طی آن مفهوم هوش عاطفی رواج یافت.
با انتشار کتاب هوش عاطفی توسط گلمن (روزنامه نگار) آثار و نوشته های علمی در این حوزه گسترش پیدا کرد. این کتاب پرفروش در سطح دنیا در تیراژ بالا انتشار یافت. مجلهی تایمز برای نامیدن مفهوم هوش عاطفی از «[۷۴]EQ »استفاده کرد. تعدادی از مقیاسهای شخصیت تحت عنوان هوش عاطفی منتشر شدند.
۵. از سال ۱۹۹۸ تاکنون، دوران اخیر که دوران انجام مطالعات شفاف سازی در مورد مفهوم هوش عاطفی است.
در این دوره اصلاحات و پالایشهای متعددی در ابعاد نظری و پژوهشی حوزهی هوش عاطفی به عمل آمده است. مقیاسهای جدیدی برای اندازه گیری هوش عاطفی تهیه و پژوهشهای بنیادیتری در این حوزه انجام گردید. پیچیدگی حوزهی هوش عاطفی به این دلیل است که این حوزه در برگیرندهی جنبههای علمی و نیز جنبههای عامهپسندی میباشد.
گلمن (۱۹۹۸، به نقل از آنجلیدیس[۷۵] و ابراهیم[۷۶]، ۲۰۱۱) اصطلاح هوش هیجانی را برای توصیف توانایی های معینی که در افراد موفق در محیط کار یافته بود، به کار برد. جذابیت و سودمندی هوش هیجانی شاید به این دلیل باشد. سازهی هوش هیجانی در سال ۱۹۹۵ به واسطهی کتاب گلمن با عنوان هوش هیجانی: چرا از بهرهی هوشی اهمیت بیشتری دارد؟ به اوج شهرت رسید. او اولین کسی است که مفهوم هوش هیجانی را وارد عرصیهی مفاهیم سازمانی نمود. گلمن هوش هیجانی را استعداد، مهارت و یا قابلیتی میداند که به طور عمیق تمامی توانایی های را از طریق تسهیل یا مداخله تحت الشعاع قرار میدهد (بنی سی، دلفان آذری و بنی سی، ۱۳۸۹).

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *